در گفتار گذشته مجموعا 5 تبيين مختلف را بررسي و نقد كرديم و اينك ‏تبيين ديگري را بررسي خواهيم كرد كه از ساير تبيين‌ها بهتر و قابل دفاع‌تر به نظر مي‌رسد. ‏اما پيش از پرداختن به موضوع اصلي، بد نيست به 2 نكته توجه كنيم؛ نكته اول اين است ‏كه فهرست تبيين‌هايي كه در اينجا نقد و بررسي شد بسته نيست. تبيين‌هاي ديگري هم ‏از حادثه عاشورا در دست هست يا مي‌توان به دست داد، كه بررسي همه آنها فراتر از ‏مجال گفتار حاضر است.

نكته دوم اين است كه همان‌گونه كه امام حسين(ع) بر وفق منطق ‏خاصي تصميم مي‌گرفته و عمل مي‌كرده، يزيد و اعوان و انصار او نيز در رفتار خود از منطق ‏خاصي پيروي مي‌كردند و ما براي اينکه از آن رفتار اجتناب کنيم نا گزيريم اين منطق را بشناسيم. اما بخاطر ‏محدوديت زماني در اينجا به ذکر 2 اصل از اصول حاكم بر رفتار اينان اکتفا مي کنند ‏كه در واقع جزو اصول فلسفه سياسي بني‌اميه و بل از مباني فلسفه سياسي همه ‏خودكامگان است.اين دو اصل عبارتتند از: «وجوب حفظ حكومت به هر قيمت» و ديگري «تئوري ‏النصر بالرعب» (پيروزي از طريق ترساندن) . ‏

در فلسفه سياسي اموي حكومت اصل است و براي حفظ آن هر كاري مجاز ‏است. در حالي كه در فلسفه سياسي علوي حكومت ارزش ذاتي ندارد و صرفا ابزار و ‏وسيله‌يي است براي تحقق عدالت، يعني ارزش آن صرفا ابزاري است و اگر حفظ آن متوقف ‏بر ظلم باشد پشيزي ارزش نخواهد داشت. ابن عباس در قصه‌يي كه در نهج البلاغه از قول ‏او نقل شده مي‌گويد در جنگ جمل به چادر امام علي(ع) رفتم و ديدم ايشان دارد كفش خود را ‏تعمير مي‌كند. امام از من پرسيد: «ارزش اين لنگه كفش چقدر ‏است؟». من گفتم: «هيچ». امام فرمود: «به خدا قسم، ارزش حكومت بر شما در نظر من از ‏اين لنگه كفش كمتر است، مگر اينكه من از اين طريق بتوانم حقي را اقامه كنم و باطلي را ‏بميرانم». اقامه حق در اينجا به معناي تحقق بخشيدن به عدالت است.

از طرف ديگر اگر به تاريخ كربلا مراجعه کنيم، مي‌بينيم بسياري از جنايت‌ها و ‏وحشيگري‌هايي كه در آنجا صورت گرفت ضرورتي نداشت، بويژه جنايت‌هايي كه پس از ‏پايان يافتن ماجرا و شهادت امام حسين(ع) و يارانش انجام شد، مثل بر پيكر شهدا اسب ‏دواندن و سرها را بر سر نيزه كردن و آنها را در شهرها گرداندن و همينطور به اسارت گرفتن زنان و ‏كودكان و گرداندن آنان در شهرهاي مختلف.

به نظر مي‌رسد اين جنايت‌ها هيچ توجيهي ‏ندارد، مگر تئوري النصر بالرعب. يزيد و لشكريان او مي‌خواستند از اين طريق در دل ديگران ‏رعب بيفكنند و عملا به مردم تفهيم كنند كه وقتي ما با فرزند پيامبر و اهل بيت پيامبر چنين ‏مي‌كنيم، ديگران جاي خود دارند. اصول ديگري هم مي‌توان براي فلسفه سياسي اموي ‏برشمرد از جمله اصل «الحق لمن غلب»، «يعني حق با كسي است كه زور بيشتري ‏دارد». اما شرح و بسط اين اصول و ساير اصولي كه آنان از آن پيروي مي‌كردند مجال ديگري ‏مي‌طلبد. ‏

اينك بپردازيم به منطق حاكم بر رفتار امام حسين(ع). نظريه‌يي كه مطرح مي‌كنم اجمالا مي‌گويد: «حادثه كربلا معلول جدا شدن دين از اخلاق ‏بود». اگر دين از چارچوب اخلاقي خود خارج شود و اگر حكومت ديني و كساني كه به اسم ‏دين بر مردم حكومت مي‌كنند اصول و قواعد اخلاقي را نقض كنند و ارزش‌هاي اخلاقي را ‏ناديده بگيرند، آنگاه مي‌توان گفت كه در جامعه ديني منكري واقع شده كه بايد با آن ‏مبارزه كرد. به نظر مي‌رسد اين بزرگ‌ترين و خطرناك‌ترين فسادي است كه يك جامعه ‏ديني ممكن است بدان دچار شود. البته چنين فسادي در جوامع غير ديني هم ممكن است ‏يافت شود، اما تفاوت در اين است كه چنين منكر اخلاقي‌يي وقتي در جامعه ديني صورت ‏مي‌گيرد به اسم دين انجام و توجيهي ديني براي آن دست و پا مي‌شود.

‏«عدالت» و «كرامت» 2 مورد از مهم‌ترين و كليدي‌ترين ارزش‌هاي اخلاقي‌اند و به ‏نظر من مروري گذرا بر گفتار و رفتار امام حسين(ع) نشان مي‌دهد كه از ابتدا تا انتها آن حضرت ‏بر اساس اين دو ارزش بزرگ اخلاقي تصميم گرفته و عمل كرده است. امام حسين(ع) در سال ‏آخر زندگي خود، يعني پس از مرگ معاويه و جانشيني يزيد به جاي او، 2 تصميم بزرگ و ‏سرنوشت‌ساز گرفته و اين دو تصميم تنها بر اساس اصل عدالت و اصل كرامت ـ كه ‏هر دو از اصول اخلاقي‌اند ـ قابل توجيه است.

حركت امام‌حسين(ع) حركتي كور و مبتني بر ‏عاطفه و احساسات نبود، بلكه از يك منطق قوي عقلاني و سنجيده و حساب شده پيروي ‏مي‌كرد. ‏ نخستين تصميمي كه امام حسين(ع) گرفت و بر اساس آن از مدينه خارج شد، تصميم ‏به قيام عليه حكومت ظالم و خودكامه يزيد و تلاش براي تشكيل حكومت عادلانه به كمك ‏مردم كوفه بود و اين عمل را تنها بر اساس اصل عدالت كه مهم‌ترين ارزش‌ اخلاق اجتماعي ‏و سياسي است مي‌توان توجيه كرد. در اينجا شعار امام حسين(ع) اين بود: «كونوا للظالم ‏خصماً و للمظلوم عوناً» يعني «دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد».

تصميم دومي كه امام ‏حسين(ع) گرفت، تصميمي بود كه ايشان پس از آگاهي از شهادت مسلم بن عقيل و ‏رويگرداني مردم كوفه گرفت و تا كربلا، طبق آن عمل كرد. وقتي دشمن آن حضرت را ناگزير ‏كرد بين تسليم شدن و بيعت كردن يا كشته شدن دست به انتخاب بزند، ايشان مرگ باعزت را بر زندگي با ذلت ترجيح داد. شعار آن حضرت در اين مرحله اين بود: «هيهات من ‏الذله» و اين تصميم و عمل را تنها بر اساس اصل كرامت انساني مي‌توان توجيه كرد. ‏

اصل عدالت مي‌گويد: همه ما انسان‌ها به حكم اينكه انسانيم اخلاقا موظفيم با ‏ظلم مبارزه كنيم و براي تحقق عدالت بكوشيم. اما مبارزه با ظلم فراگير اجتماعي و تلاش ‏براي تحقق عدالت اجتماعي در سطح كلان شرايط و مراحلي دارد كه مراعات آنها از نظر ‏اخلاقي لازم است. ظلم هم انواع و اقسامي دارد كه همه آنها در ذيل عنوان سلب حقوق ‏يا تضييع و ناديده گرفتن حقوق ديگران مي‌گنجد. هر جا ظلمي هست در رتبه سابق بايد ‏حقي باشد كه شخص يا گروه يا حكومت ظالم با ناديده گرفتن و پايمال كردن آن مرتكب ‏ظلم شوند.

بنابراين اگر حقي در كار نباشد، ظلمي هم در كار نخواهد بود. وقتي امام ‏حسين(ع) مي‌گويد من مي‌خواهم به روش جدم و پدرم عمل كنم، منظورش اين است كه ‏من براي احقاق حق شخصي خود قيام نكرده‌ام. اين بخشي از سيره امام علي(ع) است. ‏امام علي(ع) هنگامي كه مردم يا شوراي 6 نفره منصوب عمر تصميم گرفتند با عثمان ‏بيعت كنند، مي‌فرمايد: «لقد علمتم اني احق الناس بها من غيري؛ و والله‌لاُسلمن ‌ما ‏سلِمت امور المسلمين؛ و لم يكن فيها جور الا علي خاصة، التماساً لاجر ذلك و فضله و ‏زهداً فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه» (نهج البلاغه، خطبه 74) .

«همانا مي‌دانيد كه من ‏از ديگران به خلافت سزاوارترم. به خدا سوگند تا وقتي ‏كه امور مسلمين به سلامت [در جريان] است و بر كسي جز من ستم نمي‌رود، [به انتخاب عثمان] گردن مي‌نهم، به ‏خاطر اجر و فضيلتي كه در اين تسليم نهفته است و بخاطر زهد و [بي‌رغبتي] در زر و زيور ‏دنيا [رياست و خلافت] كه بر سر آن با يكديگر رقابت مي‌كنيد». ‏

عدالت اجتماعي فضيلت نخست نهادهاي اجتماعي است . در يك جامعه عادل ‏نهادهاي اجتماعي بر اساس حقوق افراد شكل مي‌گيرند و بر اساس اين حقوق اداره ‏مي‌شوند و در تعامل اين نهادها با افراد حقوق آنان محترم شمرده شده و ضايع ‏نمي‌شود. عدالت اجتماعي در عدالت اقتصادي خلاصه نمي‌شود، بلكه شامل عدالت ‏سياسي نيز مي‌شود. عدالت سياسي عبارت است از توزيع عادلانه قدرت، مسووليت، ‏آزادي و ساير خيرات جمعي. بنابراين آزادي، رقيب عدالت نيست و در برابر آن قرار نمي‌گيرد، ‏يعني آدميان ناگزير نيستند بين عدالت و آزادي يكي را انتخاب و ديگري را فدا كنند. ‏عدالت معياري است كه توزيع آزادي و ساير خيرات و امكانات جمعي بايد بر اساس آن ‏صورت بگيرد.

سلب آزادي‌ها يا توزيع نابرابر آزادي مصداقي از ظلم به حساب مي‌آيد. ‏عرصه عمومي ملك مشاع شهروندان است و سهم هر كس در اين زمينه با ديگران برابر ‏است. اگر كسي بدون حضور عموم شهروندان و بدون ‏رضايت آنان در اين عرصه تصرف كند، تصرف او غاصبانه و ظالمانه خواهد بود و وظيفه ‏اخلاقي آحاد مردم است كه با چنين ظلمي مبارزه كنند. ‏

‏ ‏اما چنانكه گفته شد اين وظيفه شرايط، مقدمات و نيز مراحلي دارد كه بايد آن را ‏مراعات كرد. نخستين مرحله مبارزه با ظلم اجتماعي «فعاليت فرهنگي» است. در اين مرحله ‏كساني كه وجود چنين ظلمي را در جامعه مي‌بينند و لمس مي‌كنند موظفند از طريق ‏فعاليت فرهنگي، ديگران را از وجود اين ظلم و ضرورت مبارزه با آن آگاه كرده و اين وظيفه ‏اخلاقي را به همگان گوشزد كنند. در اين مرحله شورش و قيام فردي عليه ظلم، بويژه ‏از نوع مسلحانه آن، كار درست و عاقلانه‌يي نيست.

اما اگرچه فعاليت فرهنگي براي ‏اصلاح امور يك وظيفه عام و همگاني است، مسووليت نخبگان، عالمان و ‏انديشمندان در اين زمينه بيشتر و سنگين‌تر است. هدف از فعاليت فرهنگي اين است كه ‏وجدان جمعي نسبت به ظلم حساس و عدالت به يك خواست عمومي تبديل شود. ‏در اين مرحله مبارزه با ظلم بيشتر يك كار فردي است تا جمعي. ‏ فعاليت فرهنگي‌يي‌ كه معطوف به تحقق بخشيدن به عدالت اجتماعي است شامل ‏نظريه‌پردازي در باب عدالت اجتماعي نيز مي‌شود، زيرا بدون در دست داشتن نظريه‌يي ‏روشن و منقح در باب عدالت اجتماعي نه مي‌توان مصاديق ظلم اجتماعي را تشخيص داد و ‏نه مي‌توان براي تحقق عدالت اجتماعي تلاش كرد. نظريه راهنماي عمل است و كساني ‏كه بدون داشتن نظريه‌يي سنجيده دست به عمل مي‌زنند راه به جايي نمي‌برند، اگر نگوييم ‏زيان عملشان بيشتر از سود آن است.

ناگفته نماند كه تجربه تاريخي بشر نشان مي‌دهد كه جابه‌جايي افراد، جامعه ظالم ‏را به جامعه‌يي عادل تبديل نمي‌كند و مناسبات عادلانه را به جاي مناسبات ظالمانه ‏نمي‌نشاند و همين مساله يكي از تفاوت‌هاي مهم انقلاب با اصلاح است. حركت‌هاي ‏انقلابي معطوف به جابه‌جايي افراد هستند و معمولا در همين حد متوقف مي‌مانند.

انقلابيون ‏به خطا گمان مي‌كنند كه مسبب اصلي مشكلات اجتماعي افراد خاصي هستند كه با ‏بركناري يا از ميان رفتن آنها مشكل برطرف مي‌شود، در حالي كه مشكلات اجتماعي ‏ريشه‌هاي اجتماعي و فرهنگي دارد و از ساختار و فرهنگ جامعه سرچشمه مي‌گيرد، ‏تغذيه مي‌كند و تا وقتي فرهنگ و ساختار اجتماعي اصلاح نشود، جابه‌جايي افراد دردي را ‏دوا نخواهد كرد و پس از مدتي همان مناسبات پيشين در ذيل عناوين تازه و در لباسي نو ‏دوباره برقرار مي‌شود و افراد جديدي كه به قدرت مي‌رسند، چه بخواهند و چه نخواهند، ‏نمي‌توانند چنين روندي را متوقف يا عوض كنند و قدرت موجب مي‌شود شخصيت و ‏منش و طرز فكر و طرز رفتار آنها تغيير ‌كند.

همين است كه قرآن مي‌فرمايد: «ان‌الله لايغير ‏ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم». تا مردم عوض نشوند، مناسبات و ساختار اجتماعي و ‏سياسي جامعه عوض نخواهد شد و عوض‌شدن مردم نيز تنها از طريق كار فرهنگي و ‏مبارزه با جهل و خرافه‌انديشي امكان‌پذير است. بنابراين اصلاح فكري و فرهنگي مقدم بر ‏اصلاحات سياسي و اقتصادي است. عدالت اجتماعي ـ كه فضيلت نخست نهادهاي ‏اجتماعي است ـ با عدالت فردي ـ كه فضيلت افراد است ـ تفاوت دارد؛ اين دو عدالت را نبايد ‏يكسان پنداشت يا يكي را به ديگري فروكاست.

منتشر شده در روزنامه ملت ما