اصغر زارع‌كهنمويي:چه نسبتي بين اخلاق و علم است؟ آيا انفجار آگاهي‌ها، دامنه اخلاق را توسعه داده يا پرده‌ اخلاق دريده؟ آيا بايد از گسترش تصاعدي علم هراس داشت كه مبادا مرزهاي اخلاقي را درنوردد و هيچ نگذارد يا مي‌توان اميد داشت كه علم‌افزايي مي‌تواند به بسط مكارم اخلاقي بينجامد؟ درباره همين نگراني‌ها، در نهمين برگ اقتراح «اخلاق، فصل نخست تغيير» با دكتر ابوالقاسم فنايي، نوانديش ديني و استاد فلسفه اخلاق در موسسه مطالعات اسلامي بيرمنگام گفت‌وگو كرده‌ايم. فنايي، ناهمواري‌هاي اخلاق و علم را نه تقصير علم و نه تقصير اخلاق، كه تقصير توسعه نامتوازن علم و اخلاق مي‌داند و مي‌گويد: «هر چه ما از نظر علمي بيشتر پيشرفت كنيم به اخلاق بيشتر نياز خواهيم داشت تا قدرت ناشي از پيشرفت علمي را مهار كند و مانع سوء‌استفاده از آن شود.»

 

به نظر مي‌رسد در سخن از نسبت علم و اخلاق، بيش از هر چيز بايد مقصود خود را از اين دو مفهوم تبيين كنيم. به‌طور كلي بفرماييد علم و اخلاق چيست؟


وقتي از نسبت علم و اخلاق سخن مي‌گوييم، مقصودمان از «علم» يكي از امور زير است: 1- خصوص علم تجربي، 2- مطلق دانش و 3- امر واقع يا واقعيت كه موضوع/مُتَعَلَّق علم و دانش است. اما مقصود از اخلاق در اين مقام عبارت است از «اخلاق هنجاري»، يعني مجموعه‌اي از ارزش‌ها و هنجارها كه بناست راهنماي عمل فردي و جمعي آدمي به عنوان فاعل آزاد و مختار باشند.


كانت قلمرو علم را قلمرو ضرورت و قلمرو اخلاق را قلمرو آزادي مي‌داند. در اين صورت قلمرو اخلاق، وسيع‌تر از قلمرو علم نيست؟ در اين‌باره برخي مي‌گويند، اخلاق فراعلم است.


مقصود كانت از علم در اينجا خصوص علم تجربي است و مقصود او از ضرورت، «جبر حاكم بر طبيعت» است. علم تجربي متكفل شناخت قوانين حاكم بر عالم طبيعت است و اين قوانين جبري‌اند، يعني بر ما تحميل مي‌شوند و ما نمي‌توانيم آنها را عوض كنيم. وقتي علم به ما مي‌گويد: «آب در صد درجه حرارت به جوش مي‌آيد»، اين گزاره علمي بيانگر يك ضرورت علمي/طبيعي يا فلسفي است، كه از بيرون از قلمرو خواست و اراده ما سرچشمه گرفته و بر ما تحميل مي‌شود. در قلمرو اخلاق ما با ضرورت ديگري مواجهيم كه آن را «ضرورت اخلاقي» ناميده‌اند. بايدهاي اخلاقي بيانگر ضرورت‌هاي اخلاقي هستند. از نظر كانت ضرورت‌هاي اخلاقي از اراده خود ما سرچشمه مي‌گيرند و حكم عقل عملي‌اند. تفاوت ضرورت علمي و ضرورت اخلاقي در اين است كه در برابر ضرورت علمي ما دست‌بسته هستيم، اما در برابر ضرورت اخلاقي آزاديم، نه به اين معنا كه مي‌توانيم آن را عوض كنيم، بلكه به اين معنا كه تكوينا مي‌توانيم از آن پيروي كنيم يا نكنيم. وقتي اخلاق به من مي‌گويد: «راستگويي وظيفه است»، يا «بايد راست گفت»، آزادي تكويني من سلب نمي‌شود. به لحاظ تكويني من هنوز هم قادرم بين راست گفتن و دروغ گفتن دست به انتخاب بزنم. در حالي كه در برابر ضرورت‌هاي علمي چنين انتخابي وجود ندارد.

من مقصود شما از وسيع‌تر بودن قلمرو اخلاق از قلمرو علم را نمي‌فهمم. اما در مورد اينكه «اخلاق فراعلم» است، اين سخن را به چند معنا مي‌توان تفسير كرد. يك معناي درست اين سخن اين است كه علم اخلاق يكي از شاخه‌هاي علوم تجربي نيست، يعني شناخت بايدها و نبايدهاي اخلاقي از رهگذر تجربه حسي و با استفاده از متد علوم تجربي امكان ندارد و احكام اخلاقي گزاره‌هاي علمي نيستند. معناي ديگر اين است كه احكام اخلاقي «معرفت‌بخش» نيستند، يعني بيانگر واقعيتي مستقل از عواطف و احساسات آدميان نيستند.


ديويد هيوم بر اين اعتقاد است كه اخلاق نه از علم كه از احساس ناشي مي‌شود. آيا چنين است؟ آيا اين دو، از دو خاستگاه متفاوت مي‌آيند؟


مقصود هيوم اين است كه داوري‌هاي اخلاقي گزاره‌هايي حاكي از واقعيتي عيني يا ذهني نيستند. البته سخنان او در اين زمينه ابهام دارد و تفسيرهاي متفاوتي از نظريه اخلاقي او ارايه شده است. بر اساس يكي از اين تفسيرها، امر اخلاقي/بايد اخلاقي «مشروط» است، نه «مطلق»، به اين معنا كه اين «بايد» صرفا ناظر به «رابطه هدف و وسيله» است، نه ناظر به «هدف». از نظر هيوم انتخاب هدف يك انتخاب عقلاني نيست و عقل در اين مورد حرفي براي گفتن و حكمي براي صادر كردن ندارد، بلكه ما اهداف خود را بر اساس تمايلات و عواطف و احساسات خود انتخاب مي‌كنيم.

پس از انتخاب هدف، نوبت به «عقل ابزاري» مي‌رسد كه با بايدها و نبايدهاي مشروط خود ما را در انتخاب بهترين وسيله و ابزار براي رسيدن به اهداف از پيش تعيين‌شده راهنمايي كند. اين بايدها و نبايدها مشروط‌ هستند به اين معنا كه وجود و فايده آنها تا وقتي است كه شخص مايل است به آن هدف خاص برسد و بنابراين اگر تمايل او در مورد هدف تغيير كند، اين بايدها و نبايدها نيز بلاموضوع/لغو مي‌شوند. فرض كنيد من بر اساس علايقي كه دارم تصميم مي‌گيرم در آخر هفته به مشهد بروم. از نظر هيوم عقل درباره اصل رفتن يا نرفتن به مشهد در آخر هفته هيچ حرفي براي گفتن ندارد، اما پس از اينكه من تصميم خود را گرفتم، مي‌توان در انتخاب بهترين وسيله براي رفتن به مشهد مرا راهنمايي كند. اما حكم عقل در اين زمينه مشروط است به اينكه من رفتن به مشهد در آخر هفته را به عنوان هدف خود انتخاب كنم. به محض اينكه من در تصميم خود در رفتن به مشهد تجديدنظر كنم، حكم عقل در مورد بهترين وسيله رفتن به مشهد نيز بلاموضوع خواهد شد.


بنابراين از نظر هيوم عقل عملي اسير و برده عواطف و احساسات است، يعني حكم اين عقل در چارچوب عواطف و احساسات معنا و موضوعيت پيدا مي‌كند. ديدگاه هيوم در باب عقل عملي و عقلانيت عملي در واقع به معناي انكار عقل عملي است زيرا عقلانيت ابزاري عبارت است از تطبيق عقلانيت نظري بر مورد انتخاب وسيله. اين عقل نظري است كه به ما مي‌گويد بهترين، كم‌هزينه‌ترين و سريع‌ترين راه رسيدن به يك هدف كدام است. كانت و فيلسوفان اخلاق پيرو او چنين ديدگاهي را قبول ندارند. همچنين فيلسوفان اخلاق واقع‌گرا اين ادعا را رد مي‌كنند كه منشاء اخلاق عواطف و احساسات است. از نظر اين فيلسوفان احكام اخلاقي بيانگر واقعياتي عيني است كه وابسته به عواطف و احساسات و باور و شناخت انسان‌ها نيستند. بنابراين مي‌توان علمي داشت به نام علم اخلاق كه وظيفه آن كشف و شناخت بايدها و نبايدها و خوبي‌ها و بدي‌هاي اخلاقي است، هرچند اين علم از سنخ علوم تجربي نباشد. بنابراين خاستگاه علم تجربي و علم اخلاق مي‌تواند متفاوت باشد به اين معنا كه موضوع و روش شناخت اين دو متفاوت است، نه به اين معنا كه موضوع يكي واقعيت‌هاست و موضوع ديگري عواطف و احساسات. در اينجا دو نوع واقعيت داريم كه يكي را از طريق تجربه حسي و ديگري را از طريق تجربه اخلاقي مي‌توان شناخت.


اخلاق و علم؛ كدام بر هم مقدم‌اند؟


پرسش از تقدم چيزي بر چيزي وقتي مطرح مي‌شود كه بين آن دو چيز تعارضي برقرار باشد و ما ناگزير باشيم يكي از آن دو چيز را برگزينيم و ديگري را فرونهيم و فدا كنيم. بر اين اساس مي‌توان گفت كه علم و اخلاق في‌حدنفسه تعارضي با يكديگر ندارند، چون درباره چيزهاي متفاوتي سخن مي‌گويند و سرشت‌شان يكي نيست، يعني علم از مقوله توصيف و تبيين است و اخلاق از مقوله توصيه و تجويز. در واقع مي‌توان گفت كه ما هم به علم نياز مبرم داريم و هم به اخلاق. سوءاستفاده از علم نيز يك نقطه‌ضعف اخلاقي است و ربطي به خود علم ندارد، بلكه از پليدي و تبهكاري سوءاستفاده‌كنندگان سرچشمه مي‌گيرد. به بيان ديگر، علم همچون يك ابزار است و بسته به نيت و انگيزه كساني كه از اين ابزار استفاده مي‌كنند، ممكن است از آن حسن استفاده يا سوءاستفاده شود. بنابراين هرچند بين خود علم و خود اخلاق هيچ تقدم و تاخري برقرار نيست، بين اخلاقي بودن و عالم بودن چنين چيزي برقرار است، يعني اخلاقي بودن بر عالم بودن ارجحيت دارد و علم بدون اخلاق پيامدهاي ويرانگري براي فرد و جامعه انساني در بر دارد.


به نظر مي‌رسد زبان علم، زبان «هست»هاست و زبان اخلاق، زبان «بايد»ها؛ با توجه به ديدگاه‌هاي شما درباره دانش و ارزش، آيا اين دو اساسا مي‌توانند خوانش همدلانه داشته باشند؟


اين دوگانگي و تقابل مورد پذيرش بنده نيست؛ هم زبان اخلاق صرفا زبان «بايد»ها نيست و در قلمرو اخلاق نيز داوري‌هاي مشتمل بر «است» و «نيست» داريم، مثل وقتي كه مي‌گوييم: «راستگويي خوب است» و «ظلم بد است» و هم زبان علم صرفا زبان «هست»ها نيست و در قلمرو علم نيز داوري‌هاي مشتمل بر «بايد» و «نبايد» مي‌توان داشت، مثل وقتي كه مي‌گوييم: «براي تبخير كردن آب بايد آن را تا صد درجه حرارت داد.» اگر مقصودتان از «خوانش همدلانه» اين باشد كه آدميان در زندگي فردي و جمعي خود هم به تحقيقات علمي بها بدهند و هم به ارزش‌هاي اخلاقي پاي‌بند باشند، پاسخ مثبت است، يعني مي‌توان اين دو را با هم داشت. اخلاق با خود علم تعارض ندارد بلكه با تمايلات شخصي و تعقيب منافع شخصي در خارج از چارچوب اخلاقيات منافات دارد، خواه فرد براي ارضاي اين تمايلات و تعقيب منافع خود از علم سوءاستفاده كند يا نكند. بنابراين، مهم اين است كه فرد از علم چگونه استفاده مي‌كند؛ يعني نحوه استفاده از علم به اخلاقي و غيراخلاقي تقسيم مي‌شود، نه خود علم. همچنين كسب برخي از دانش‌ها و اطلاعات از نظر اخلاقي جايز نيست، مثلا تجسس در احوال شخصي ديگران و كشف و افشاي اسرار خصوصي زندگي آنان از نظر اخلاقي نارواست. اما اين امور در واقع مقتضاي اخلاق در قلمرو كسب معرفت و استفاده از آن است و به خود علم از آن نظر كه علم است، ربطي ندارد.


برخي بر اين اعتقاد هستند كه علم بدون اتكا بر اخلاق، بي‌بنياد و پوچ است. آيا شما اين سخن را مي‌پذيريد؟ آيا مي‌توان از تركيب «علم اخلاقي» ياد كرد؟


اين بستگي به معنايي دارد كه شخص از «بي بنياد بودن» و «پوچ بودن» مراد مي‌كند. علم مبناي خاص خود را دارد و تا وقتي ناظر به واقع است، به ميزاني كه از واقعيت مورد بحث پرده برمي‌دارد و ما را به آن نزديك مي‌كند به لحاظ معرفت‌شناسانه واجد ارزش و اعتبار خواهد بود، يعني از اين منظر نمي‌توان گفت كه پوچ و بي‌بنياد است. بله، مي‌توان ادعا كرد كه پيشرفت علمي بدون مراعات ارزش‌هاي اخلاق آكادميك يا ممكن نيست يا سرعت مطلوب را نخواهد داشت. همچنين مي‌توان ادعا كرد كه علم بدون اخلاق تيغي است در كف زنگي مست يا چراغي است در دست دزد. در واقع به ميزاني كه علم ما بيشتر مي‌شود، قدرت تصرف ما نيز بيشتر مي‌شود و هركه قدرت بيشتري دارد نياز بيشتري به اخلاق دارد. بنابراين، اگر منظورتان از «علم اخلاقي» اين است كه ما از علم در چارچوب ارزش‌هاي اخلاقي استفاده كنيم، يعني هم در مقام كسب علم و هم در مقام استفاده از آن، ارزش‌هاي اخلاقي مربوطه را مراعات كنيم، پاسخ مثبت است.


در برابر، آيا مي‌توان از علمي به نام علم اخلاق سخن گفت؟


بله، اما به شرطي كه مراد از علم در اين تركيب علم به معناي دانش باشد، نه خصوص علم تجربي. چنين علمي هم ممكن است، هم موجود و هم مطلوب.


برخي مي‌گويند، دانش جديد غايت اخلاقي ندارد، آيا مي‌توان به دانش جديد اينقدر بدبين بود؟


غايت دانش كشف حقيقت است آن گونه كه هست. اما گاهي اوقات كشف حقيقت از نظر اخلاقي يك ارزش و وظيفه محسوب مي‌شود و گاهي نه. من مقصود گوينده اين سخن را درك نمي‌كنم. اگر مقصود اين است كساني كه پيدايش و پيشرفت علم جديد مرهون تلاش و كوشش آنهاست در فعاليت‌هاي علمي خود انگيزه اخلاقي نداشته‌اند، در اين صورت اين ادعا صرفا در مورد برخي از اين افراد صادق است، نه در مورد همه آنها و به هر تقدير ربطي به سرشت و ماهيت علم جديد ندارد، بلكه ادعايي است در مورد «عالمان»، نه در مورد «علم.» واقع نمايي علم ربطي به انگيزه عالمان ندارد. علوم مدرن و پيشامدرن را به انگيزه‌هاي متفاوتي مي‌توان تاسيس كرد و بسط داد. برخي از اين انگيزه‌ها از نظر اخلاقي رواست و برخي ديگر ناروا. اما اگر مقصود اين است كه در مورد خود علم جديد از آن نظر كه جديد است داوري اخلاقي كنيم و خوبي و بدي آن را در ترازوي اخلاق بسنجيم، به نظر مي‌رسد در اين مورد نيز حكم كلي نمي‌توان صادر كرد. چيزي كه از نظر اخلاقي اهميت دارد و ما بايد نسبت به آن حساس باشيم خود علم جديد نيست بلكه واكنش انسان در برابر اين علم است كه همان حسن استفاده يا سوءاستفاده از آن است.


آيا بداخلاقي در جهان امروز، به علم جديد نيز برمي‌گردد؟ علم جديد در بسط يا قبض اخلاقيات چه نقشي داشته است؟


اين ادعا درست است كه پاره‌اي از رفتارهاي نارواي اخلاقي مخصوصا در ابعاد گسترده آن كه در جهان مدرن از آدميان سر مي‌زند و در جهان پيشامدرن مقدور آدميان نبوده است از تبعات پيشرفت‌هاي علمي است. يعني پيشرفت‌هاي علمي امكان انجام چنين كارهايي را براي بشر فراهم كرده اما اين امر بيشتر از آنكه تقصير علم باشد تقصير توسعه نامتوازن علم و اخلاق است. پيشتر گفتم هر چقدر ما از نظر علمي بيشتر پيشرفت كنيم به اخلاق بيشتر نياز خواهيم داشت تا قدرت ناشي از پيشرفت علمي را مهار كند و مانع سوءاستفاده از آن شود.


براي مثال، همسان‌سازي به عنوان محصول علم جديد، چالش‌هاي اخلاقي بسياري ايجاد كرده است. چگونه مي‌توان علمي را كه بي‌محابا مرزهاي اخلاقي را در هم مي‌كوبد، در مهار اخلاق درآورد؟


«همسان‌سازي» محصول علم جديد نيست بلكه «امكان» همسان‌سازي است كه محصول علم جديد است، يعني علم جديد قدرت اين كار را براي بشر فراهم كرده است. اما علم جديد نه ما را به انجام اين كار دعوت و تشويق مي‌كند و نه ما را از انجام اين كار نهي مي‌كند، يعني از نظر اخلاقي بي‌طرف و خنثي است. بنابراين، اصولا براي علم امكان ندارد كه مرزهاي اخلاقي را در هم كوبد. اين عالمان و دانشمندان هستند كه يا از علم خود حسن استفاده و ارزش‌هاي اخلاقي را نقض نمي‌كنند يا از آن سوءاستفاده مي‌كنند و مرزهاي اخلاقي را ناديده مي‌گيرند.


پس چيزي كه بايد با تكيه بر اخلاق آن را مهار كرد خود علم نيست، رفتار عالمان در مقام استفاده از علم است. صرف اينكه امروزه ما در اثر پيشرفت‌هاي علمي قدرت شبيه‌سازي پيدا كرده‌ايم به ما نمي‌گويد كه اين كار اخلاقا درست و مجاز است يا اخلاقا نادرست و غيرمجاز است، يا تحت شرايط خاصي درست و در صورت فقدان آن شرايط نادرست است. اين احكام اخلاقي مبناي خاص خود را دارند.


علم جديد در كنار خدمات بزرگ، مصايب جديدتر و رنج‌هاي جديدتري همچون بمب اتم، بر انسان تحميل مي‌كند، در اين ميان، اخلاق چه جايگاه و نقشي بايد و مي‌تواند ايجاد كند؟


در اين مورد نيز سوءاستفاده از علم در توسعه تكنولوژي‌هاي ويرانگر را نبايد به پاي علم نوشت. البته يكي از راه‌هاي جلوگيري از اين سوءاستفاده تعليم و تربيت اخلاقي است. اما اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه اين راه همواره مقرون به توفيق نيست، چون تا انسان همين انسان است آزادي و اختيار با او همراه است و قدرت انتخاب بين خير و شر نيز همواره در دسترس اوست بنابراين اگر دانشمندي توصيه‌هاي اخلاقي را ناديده بگيرد و از دانش و تخصص خود سوءاستفاده كند، بايد از راه‌هاي ديگري براي جلوگيري از سوءاستفاده او اقدام كرد.


عمده چالش‌هاي پيش روي اخلاق و علم اينها هستند؛ استفاده از حيوانات در تحقيقات، خسارت احتمالي محيطي، مشاركت سوژه‌هاي انساني در پژوهش، نگراني‌ها درباره كاربردهاي احتمالي نتايج تحقيقات و تخصيص منابع كمياب و نگراني براي محيط‌زيست و... . براي اين چالش‌ها چه بايد كرد؟ ‬


در تمام اين موارد ما با افزايش قدرت آدميان در اثر پيشرفت‌هاي علمي مواجهيم. يكي از راه‌هاي نسبتا موثر براي جلوگيري از سوءاستفاده از اين قدرت نيز تلاش براي مهاركردن آن با اخلاق است. به همين جهت در فلسفه اخلاق مدرن فيلسوفاني كه در بخش اخلاق كاربردي تحقيق مي‌كنند، هم و غم‌شان كشف و تنسيق مقتضيات اخلاق در مورد اين موضوعات و ساير موضوعات خاصي از اين دست است. اما روشن است كه كشف مقتضيات اخلاقي مربوط به يك حوزه خاص نخستين گامي است كه در راستاي مهار قدرت در آن حوزه مي‌توان و بايد برداشت. برخي از گام‌هاي ديگري كه در اين مورد بايد برداشته شوند عبارتند از: تعليم و تربيت اخلاقي و پرورش وجدان اخلاق حرفه‌اي، برانگيختن حساسيت‌هاي اخلاقي شهروندان و جلب توجه افكار عمومي و نيز فراهم كردن ضمانت اجرايي حقوقي و غيرحقوقي براي حصول اطمينان بيشتر از مراعات ارزش‌هاي اخلاقي در اين قلمروها.